... سرم را فرو کردم در بالشت. از صبح درد می‌کرد نه حال مسکن خوردن داشتم و نه حال تحمل درمانی را. چشم‌هایم را محکم بهم فشار دادم تا در غار تنهایی بالشت خوابم ببرد. خواب اما اینجا نبود. می‌ترسید تحمل این درد به گردن او بیفتد. رفته بود عشق بازی شاید. هرجا بود اینجا نبود. داشتم فکر میکردم به روزمرگی‌هایم. به تدریس، کتاب، ورزش‌های نیم ساعته، موسیقی و خیال پردازی برای داشتن یک زندگی عاشقانه. راستی عشق کجاست؟ این واژه‌ی سه حرفی که خیال آشتی کردن ندارد. دلم می‌خواست می‌رفتم سراغش، دلم می‌خواست وقتی گیج می‌روم و گیج می‌آیم یک کسی داد بزند که هی خانوم مگر عاشقی؟ بعد من لپ‌هایم سرخ شود و دست روی قلبم بگذارم که لاکردار کمی یواش‌تر.

... پرده را انداختم پشت گوش پنجره. هوای بیرون گرفته تر از اتاق است. مه آمده، دست انداخته دور شانه‌های کوه. آفتاب که اصلا حوصله‌ی بیدار شدن ندارد. ابرها اما در حرکتند. منتظرند کسی به تنه‌ اشان ضربه بزند که ببارند. کاش یک نفر بیاید محکم به تنه‌ی من ضربه بزند بعد این بغض لعنتی غرورش بشکند که ببارد. یا نه. نه ابر و نه انسان. کاش من ماشین بودم. ماشین مسابقه‌ای. یک روز که صاحبم آب روغن و موتور مرا چک نکرده، سر پیچ قالش بگذارم و بیفتم در دره. بعد بدون ترس از گوش‌های کسی همه فریادم را روی سنگ و دره‌ای که می‌رسد به یک رودخانه خالی کنم...

توسط : ملیحهـ چگینی |