برگه را از تو گرفتم. جای اسمم، اسمت را نوشتم بعد خودم را در اعداد جمع کردم. جاهای خالی را با دست‌هایم پر کردم و همه‌ی راه‌هایی که با تو آمده بودم را در هم ضرب کردم، ضرب کردم که قدم‌هایم بزرگ شود، ضرب کردم که خوشبختی سرک بکشد به این حوالی. بعد نوبت تقسیم شد؛ من چیزی نداشتم که با تو قسمت کنم جز باور این کانگورویی که در سینه‌ام می‌دود، می‌دود، می دود.. معلم آمد. ترسیده بودی؛ ترسیده بودم. از زیر میز برگه را از دستم گرفتی، دور از چشم‌های نگرانت، زیر آخرین سوال نوشته بودم بخوان که مرا بلد شوی. خواندی و یادم دادی این تنهایی حجم‌ش بزرگ‌تر از ظهور نگاه توست. ترسیدی که بین هیاهوی این تن‌هایی که در من تنها شدند گم شوی. بعد کم کردی مرا از جهانت، دست بلند کردی و گفتی " خانوم اجازه، ما تقلب کردیم". 

توسط : ملیحهـ چگینی |


من از کنجکاوی تنه‌ی درخت، از بوی باران، از برخورد دو ابر، من از کنجکاوی مرگ گذشته‌ام. دیگر توان مبارزه با عشق نیست باید رها شد و تمام بوسه‌های باران را با چشم‌های بسته پذیرفت تا خراشی نشود روی تن احساسی که حالا برانگیخته شده. من از حوصله، من از حرف‌هایی که عشق را بزرگتر جلوه دهد و مرگ را حقیر عبور کرده‌ام. من از وابستگی، از دلدادگی به پسرک جوانی که کنار خیابان بساطش را پهن کرده و آرشه را روی سیم‌های ویولون بازی می‌دهد تا به گوشم همه‌ی خاطرات خواب‌های طلایی بیدار شود، من از دست‌هایی که سایه‌اش بر خاطراتم سنگینی می کرد گذشتم. من از تمام روزهای بیست و شش سالگی، از تمام روزهای هفته، از ماه‌های سال، از روزهای اول خرداد گذشتم تا امروز بیست و هفت ساله شوم. حالا نشسته ام در فضایی که به خیال شما مجازی ست و برای من واقعیتی که تمام تن‌هایی م را یک جا دعوت می‌کند به گریه، سال‌های قبل را فوت می‌کنم. غروب این جمعه نه وقت رفتن است و نه زمانی برای فراموشی فقط یادآوری ست که امروز با همه‌ی بوسه‌های تبریک تولد برایم همان همیشگی ست با طعم لبخند و اشک؛ حتی اگر اقای گوگل اختصاصی لوگو‌اش را با شمع تولد تزیین کرده باشد .. 

توسط : ملیحهـ چگینی |