هنوز بیرون پنجره مه بود و برف‌هایی که رنگ مرگ پاشیده بودند به جاده, به درخت، به زندگی. صبح شروع شده بود و این یعنی چای سبز با دارچین، چند لقمه نان و کره، خط لب قرمز و کفش های صورتی. کیف را روی دوشش انداخت، پله ها را به آسانسور ترجیه داد؛ به  پشت در ساختمان که رسید، شال گردن را دور دهانش پیچ داد و زیر نفس‌های گرمی که بین دهان و شال حبس می‌شد به سنگینی روی شانه اش فکر کرد و زیر لب خواند: و این منم زنی در آستانه‌ی فصلی سرد..

توسط : ملیحهـ چگینی |