الف. زندگی دیر آغاز شد. امروز، دیروز، پریروز و سال ها قبل. به گمانم خدا باید سالهای زیادی به من بدهکار باشد. در آن سالهای غیبت عشقی نهفته، رویایی، امیدی و دستی برای گرم کردن این روزهای زمستانی. باید کسی در آن سالها جا مانده باشد شبیه به چشمهایم. بیاید و تمام سال را به اولین روز اردیبهشت پیوند بزنیم، جمعهها را از تقویم برداریم و جای همهی گربههای شهر پرندهای نقاشی کنیم بی واهمه برای خواندن. آن سالهای غیبت باید خدایی باشد برای روزهای بارانی، برای بغضهای پنهانی. باید خدایی باشد که اگر تو قصد رفتن کردی معجزه کند و تمام راهها را به من، به لبهایم برای بوسیدن تو ختم کند.
ب. میوهها زیر برف یخ زده اند؛ زندگی روی دستهای من.
ج. مرگ زیر لباسش جوانه زد، سینه اش را خورد و موهایش را به باد داد؛ اسم دیگری این روزها روی مرگ گذاشتهاند. زن همسایه مرگ دخترش را اینگونه اعلام کرد: دکتر میگوید سرطان سینه گرفته !
همیشه تنها بود. میان او و تنهاییش من روییده بودم. به مراقبت نیاز داشتم، به کسی که این شکوفهها را به ثمر بنشاند. گاهی به خوابهایم میآمد. زیر چشمهایم آب، روی دستهایم خاک میریخت. بعد تمام سوی چشمش را یکباره سمت من هدایت کرد. نور بر خوابهایم سپیدهی صبحی بود که او آغاز میکرد. بزرگ شدم و از تنهاییش قد کشیدم. حالا او بود، من و حجم تنهایی که بر پشتم سنگینی میکرد. دیشب به خوابش رفتم، چشم نداشت. چشمهایش در خوابهایم جا مانده است پای رشد یک گیاه ...