به لبانم، خاطرهی تو دوخته شده. دهان که باز میکنم خاطرت شتک میزند روی درخت، روی ساختمان نیمهکارهی شهر که کارگرش دیروز از بلندی دهان باز کرد و مرد. دهان که باز میکنم خاطرت شتک میزند روی سنگفرش خیابان. این خیابان چه قدر جان داشت برای من و تو. کاش بودی و نفسهایش را میشمردی وقتی تو را صدا میزد. مرا مهلت شمارش نبود. من دنبال تو همهی شهر را دویده بودم و نفسم، نفس نفس میزد که تو بیایی. با این حال اگر مرا مهلت دیگر باشد بی گمان باز هم عاشق میشوم، باز هم قلبم را کنار تو کوک میکنم و لبهایم را میدوزم به دهانت. دهانت که چشم باز کند بی وقفه از جهان من خواهد گفت. جهانم حرفهای توست. واژههای توست که دور سرم میچرخد و قاصدی میشود از عشق. دهان که باز کنی خاطرت شتک میزند بر من و من خواهم مرد بی شک؛ چرا که عشق را باید وصلی باشد چون مرگ.
/. عنوان را احمدرضا احمدی شاعری کرده : )
چشم هایش را صدا زدم، جهان به نظاره نشست ..