نماز صبح را که خواندم ، نخوابیدم . خوابم بود . خواب روی بستر تنهایی خوابیده بود و من با یک فنجان نسکافه بالای سرش به گزارشکار آزمایشگاه فکر میکردم . باید امروز تمام می شد . امروز باید تمام می شد تا فردا لای دیوار های اتاقم خستگی م را نفس بکشم . نشسته ام و ویژگی پراش فرانهوفر را تایپ می کنم ، برگه هام انگار چیزی کم دارد مثلا خیلی از اعداد را انگار جای دیگری ثبت کردم و نمیدانم جای دیگر دقیقا کجاست . پنجره ی ورد را می بندم و به صفحه ی لپ تاپ که عکس امیر علی ست لبخند می زنم . قربان صدقه اش می روم و از پشت این شیشه که اثر انگشتان کوچکش چون چراغی به وضوح روشنی دارد ، بغلش میکنم و آرام طوری که هم اتاقی م بیدار نشود میگویم : " جان خاله همیشه بخند ، خب ؟ " . بعد هم در دلم یک آمین بلند طوری که خدا هم بشنود میگویم و از امیرعلی جدا می شوم . به خودم می رسم . به خودم که می رسم فرو میروم در لاک تنهایی و فکر میکنم . فکر میکنم . فکر میکنم .. چه قدر دست هایم از هم دورند . شانه ام عریض شده ، خودم را از خودم دور کرده . چه قدر دوست داشتنی هایم در دست چپم پرواز میکنند ، بال می زنند اما مقصد آنقدری دور هست که به دست دیگرم نرسد. در راه می میرند . میمیرند و بال هایشان زیر پایم خشک می شود . آه لعنتی . بگذریم ، حوصله ندارم به رویا فکر کنم . به خاطره ، به آینده . فقط به خودم فکر میکنم ؛ تنها به خودم .

فکر میکنم که چه قدر عوض شدم . یک عوضی ِ مهربان که نسکافه اش یخ کرده . آدم های زندگی م یا نه ، خودم تغییر کرده ام . قبل تر ها همه را دوست داشتم . دوست داشتم برای همه یک دور بمیرم و بعد از بوی رفاقت خودم زنده شوم . فکر میکردم خیلی مهربانم . مهربانم که درد ِ دستم را می مالم و غم دوستانم را بغل میکنم . مهربانم و توانا که غرور بیست و چند ساله ام را کنار گذاشتم و بی غرور سمت آدم ها لبخند می زنم . دارم فکر میکنم که چه قدر این مهربانی ها خوب بود اگر لبخندت برای لایق هایی بود که لبخندشان آبی تر از تو بود . حالا اما نشسته ام و به خودم فکر می کنم و این غایت مهربانی ست . اینکه خودت را برای مهربان خالقی که خلقت کرده دوست بداری و بدانی که برای هر صبحی که می آید مدیونی . مدیونی به محبتش و باید شکر کنی . چه قدر از حرف هایم ، از ذهن مشوشم هی پرت می شوم بیرون ... ! . داشتم می گفتم که این روزها که بیشتر به خودم فکر میکنم ، می بینم عوضی ای شدم که محبت دیگران را میخواهم برای ادامه ی مهربان بودنم و این خودخواهی نیست . این احترام به دست های خودت است که هر جایی نقش آغوشت را برای هرکسی نکشی . که مهربان بودن را ببینی و بعد با صدای بلند بگویی هی خانوم ، هی آقا شما مهربانید و این به من توان زنده بودن می دهد که بدانم هنوز انسان ها زنده اند . اصلا من همه ی این فلسفه را با این ذهن خواب آلودم اینجا نوشتم که با صدای بلند بگویم : مهری ماه ، الهام ترین ، نسرینا شما مهربانید . مهربانید که با این همه دوری م از خودم چه برسد به شما هنوز هم هستید . هنوز با دلتنگی عمیق یک کامنت و بوسه ای مهربان ، تاکید نوشته ای و یا همدردی با کلمه ای میتوانید مرا پیوند بزنید به دنیای بلاگستان .

توسط : ملیحهـ چگینی |