/... چه میوه ها که در مویه ی ما پوسید و چه مویه ها که در خیال رفتن تو سرد شد . حوصله ی از نو گفتن یا از سر نوشتن نیست . همین که بگویم دوستت دارم کفایت می کند . بگویم نگاه کن زنی در انجماد تنم به یغما می رود . بگویم دستت را بدرقه ی راهم کن و مرا از رفتن بترسان . مرا از نبودت واهمه ای ست . کابوسی ست جای خالی ت . کابوس شب های سرد زمستان .
/.. نوشتم دوستت دارم اما نگفتم به وقت کدام لحظه . نوشتم دوستت دارم بی آنکه بگویم در کجای این خاکی گرد نشسته ام . نوشتم دوستت دارم که دوست داشتن تو بعد مکان و زمان نمی شناسد . اصلا دوست داشتن تو اختیار نیست ؛ جبری ست مطلق که بر پیکره ی دلم سایه انداخته . نگرانی فردایی ست که در چشمانم زل بزنی و بگویی حالا وقت رفتن است . میدانم هر چه قدر هم که دوست داشتن ت وقت نداشته باشد ؛ رفتن تو وقت دارد ، ساعت دارد . من از ساعتی که عقربه ها روی دلم سنگینی کند و در روی لولایش بچرخد و تو را از من دور کند می ترسم . اصلا قرار ما قرار حالا و دیروزها نبود . قرار ما این حرف ها نبود ، بود ؟ . قرار ما مخاظب خاصی بود که دست هایش در جیب های بارانی پارسال مخفی شده . پس حالا بیا خاص باشیم . بیا و رفتن را به بعد از خواب طولانی موکول کنیم . این روزها ماندن سخت است وگرنه رفتن که مرد نمی خواهد . بیا و مرد این روزهایی که دلم تپش دارد باش ، مرد ماندن باش ..
/. کی بود ؟ هیچ یادم نیست . فقط سایه هایی از هیچ روی ذهنم جا مانده . سایه هایی که در صدای تو بودم . سایه هایی که در نگاه تو تحلیل می رفتم ..
/ جاوید افسری را بشنویم .. سرنوشت
غربت اندوه من بود روی شانه های خسته ی قطار . غربت پنجره ی کنار صندلی پنجاه و سه بود که تا آخرین ایستگاه برایم دست تکان می داد . غربت همین منظره ای بود که روی خاکی اش جای خنده ی ما کم بود حتی اگر ثبتش از پشت پنجره ی قطار متروکه ای باشد که تنها مسافر آن پاهای من بود .