جای پاشنه اش معلوم نیست
جناب سروان .
وقتی می رفت
غم می بارید و برف ..
باید یک زمستان بیاید . پاپوش پوشیده باشم ، ژاکت را روی دوشم انداخته باشم و آستینش را توی انگشت هایم گنجشک کرده باشم . باید سرم را به آسمان بچسبانم و ببینم رد ِ سپیدی ش ، سرخی لب هایت را جا گذاشته است . بعد لبخندم تا ماه کش بیاید . باید زمستانی بیاید که تصویر واقعی تو را پشت پنجره ی اتاقم حک کند . تصویر واقعی تو را و این واقعی ترین اتفاق سالهای من باشد . پرده را گوشه ی پنجره سنجاق کنم ، روی چشم پنجره " ها " کنم و گنجشک ِ حبس شده در دست هایم را با بخار ِ آب شده از شیشه آب دهم . ببینم که اولین دانه ی برف تویی که گوشه ی خیابان منتظر من ایستاده ای . بعد من جیغ بنفشم را در گلو حبس کنم ؛ در ِ اتاق مادر را آهسته پیش کنم . شال سبزم را از رخت آویز کنار در بر دارم و خودم را از طبقه ی پنجم ِ یک ساختمان خوابیده پرت کنم در آغوشت . بعد هوا پر شود از جیغ های بنفشی که رنگ می بازند و به سفیدی ، روی دست های گره خورده ی ما پایین می آیند . باید یک زمستانی بیاید که من گرم شوم در پرزهای ژاکت تو ..
پ . ن : همین زودی ها فوتوشاپ را نصب میکنم و زمستان را در این خانه به تصویر می کشم . اندکی صبر ، زمستان نزدیک است ..