همیشه موهایش باز بود و شال رنگی رنگی اش افتاده روی سرش . هیچ سلام خصوصی بین ما رد و بدل نشده بود جز همان چند لبخند کوتاهی که لای نگاه گره خورده مان گیر میکرد و خیلی زود رها میشد . ما حتی هیچ صندلی جفت شده ای را پر نکرده بودیم اما از لا به لای حرف هایش ، سنش را ، رشته اش را ، شغل مادرش را فهمیده بودم . پنج سال از من بزرگتر بود ، ارشد بود و ترم دوی روانشناسی . مادرش پزشک بود و قرار بود برای ژوژمان اولیه به مطبش بروم که نشد . به گمانم جلسه ی آخر عکاسی بود ؛ خیلی ساده پرسید اهل کافه رفتن هستم یا نه ؟ من هم با همان لبخند همیشگی و غرور چشم هایم گفتم آره . من و نرگس به همین سادگی هفته ی بعدش را در کافه مترسک گذراندیم و به همین سادگی شماره اش در گوشی ام سیو شد . دوستی ما در چند پیامک ِ خوبی ؟ و چه خبر ؟ و چند شعر کوتاه خلاصه میشد . اما رفاقتش جدی بود . جدی بود که بعد از چند ماه خاموشی گوشی ام ، سومین نفری بود که صدای تلفنم را بلند کرد ؛ که با یک سلام مهربان رفاقتش را بوسیدم و فردای همان روز را کنارش گذراندم .

دوشنبه نرگس بغض داشت . نرگس ماه هاست گریه دارد ؛ ماه هاست دلتنگی دارد ؛ ماه هاست که برگ هایش چیده شده . نرگس دوشنبه گریه داشت . من اما اشکش را پاک نکردم . فقط خیره بودم به ناخن هایش .. سبز ، آبی ، نارنجی ، بنفش ، سیاه ...  من تنها ضربات پاهایش را می شمردم ؛ لرزش دست هایش را می لرزیدم . به موهای رنگ پریده و لب های بی روحش زل زده بودم . من کاری نکردم . فقط دو بار روی دست هایش دست کشیدم و چای و کیکش را حساب کردم . من فقط برای رفیق تازه ام حرف های مشترک زدم ؛ بغض های قدیمی کردم ؛ دعای نور کردم و امید . همین . من کاری نکردم اما نرگس از بودنم خوشحال بود ؛ از حرف های مشترکم درد میکشد و دردش آرام بود . نرگس از همین رفیق های تازه ، از همین بودن های ساده خوشحال بود . رفیق تازه ام قبل از آخرین قطره ی باران ِ دوشنبه برایم نوشت " مرسی که امروز بودی " .


برچسب‌ها: از این زندگی که گذشته است
توسط : ملیحهـ چگینی |



به برف سلام نو میدادم و به این فکر میکردم که چرا کلمه های شاملو با لحن صدای من نمی رقصد ؟ . پشت میز بودم . چای جدی ام را هورت میکشیدم و زل زده بودم به آسمان و رد بال پرندگان را از سپیدی دانه های برف می گرفتم . هر روز نزدیک به همین عقربه های افتاده بر هم ؛ پسرک سبز پوش ِ همسایه می آید . پارچه ی سفیدش را بالا و پایین می کند که مبادا پرنده هایی که دور سرش گیج می روند و گیج می آیند نشانی ِ چهار چوب ِ آهنی شان را به باد بدهند و بروند و بروند .. پشت این فکرها به پارچه ی پسرک پوزخند میزدم و می گفتم که امروز حتما پرچم سفیدش زیر این همه سفیدی رنگ میبازد و گم می رود . به آخرین پرنده فکر میکردم ؛ به آخرینی که بین دست هایش بال بال میزد تا رفیق هایش برگردند ، به راهی که پر میزد .  پسرک آمد ؛ نه پشت ِ بوم بلکه پشت ِ پنجره . پرده را کنار کشیده بود و لابد به این همه برف تف و لعنت می فرستاد که امروز رهایی را از کفترهای سپید و سیاهش گرفته . پشت پنجره ایستادم و داد زدم که هی یارو ، پرنده ای که یک وعده در روز پر بزند و با گردش دست های تو برگردد ، پرنده نیست ؛ انسانی ست که هر شب بال هایش را تا میکند ؛ سرش را میخواباند روی آن و بعد با چشم های بیدار ، بلند بلند خر و پف میکند تا مبادا کسی صدای اسیری اش را بشنود .

.. یک جایی نوشته بودم دست هایم جا مانده در جیب ِ بارانی ِ تو .. دست هایم گرم است و خیالم یخ کرده روی خیابانی که اشاره دارد به عروسکی که موهایش را بافته ، میزش را چیده و منتظر است تو بیایی تا همه ی شمع ها روشن شود .


 

پ . ن : مدادم پنجشنبه و جمعه ی همین هفته چهار خانه های صورتی را یکی یکی پر میکند ، به امید درستی این همه سیاهی ...  دعایم کنید .

توسط : ملیحهـ چگینی |